گمراه
سلام
همه راه دوید هرچه دید در کیسه گذاشت
افتاد !
سنگها دستها خارها
همه خون آلود شد
چشمها خیس . بی صدا تر از سکوت
قلبش در تپش
در هیاهوی نگاهی سوخت
بی خبر از او که بالا ی همه
او که می خندید
بی خبر ازهرچه زیبایی که بود ...
در گریز از خود
مرگ روزها را دزدید
