پنجشنبه 1387/12/08
ثانیه ها گذشت
فکرکن...
چه زود گذشت اينهمه روز و ثانيه و....
اينهمه ثانيه هاي بيخيال که تنها کارشان همين گذشتنشان بود
که همين «گذشت» را هم از ثانيه ها ياد نگرفتيم.
برزخ مسخره ايست ...
اينکه تصميم بگيري که مديون اين ثانيه هاي زودگذر باشي يا نفرينشان کني.
لعنت به اين ثانيه هاي عزيز !

شنبه 1387/05/05
نشانی
" خانه دوست كجاست ؟ " در فلق بود كه پرسيد سوار
آسمان مكثي كرد.
رهگذر شاخه نوري كه به لب داشت به تاريكي شنها بخشيد
و به انگشت نشان داد سپيداري و گفت :
" نرسيده به درخت ،
كوچه باغي است كه از خواب خدا سبزتر است
و در آن عشق به اندازه پرهاي صداقت آبي است
ميروي تا ته آن كوچه كه از پشت بلوغ، سر به در ميآرد،
پس به سمت گل تنهايي ميپيچي ،
دو قدم مانده به گل ،
پاي فواره جاويد اساطير زمين ميماني
و تو را ترسي شفاف فرا ميگيرد .
در صميميت سيال فضا ، خشخشي ميشنوي :
كودكي ميبيني
رفته از كاج بلندي بالا ، جوجه بردارد از لانه نور
و از او ميپرسي
خانه دوست كجاست .
خانه دوست كجاست

چهارشنبه 1385/11/25
به یاد سهراب سپهری

دور خواهم شد از اين خاك غريب
كه در آن هيچ كسي نيست
كه در بيشه عشق
قهرمانان را بيدار كند.
چهارشنبه 1385/04/21
دود می خیزد
| دود مي خيزد | |||
|
دود مي خيزد ز خلوتگاه من. كس خبر كي يابد از ويرانه ام؟ با درون سوخته دارم سخن. كي به پايان مي رسد افسانه ام؟ دست از دامان شب برداشتم تا بياويزم به گيسوي سحر. خويش را از ساحل افكندم در آب، ليك از ژرفاي دريا بي خبر. بر تن ديوارها طرح شكست. كس دگر رنگي در اين سامان نديد. از درون دل به تصوير اميد. تا بدين منزل نهادم پاي را از در اي كاروان بگسسته ام. گر چه مي سوزم از اين آتش به جان، ليك بر اين سوختن دل بسته ام. تيرگي پا مي كشد از بام ها: صبح مي خندد به راه شهر من. دود مي خيزد هنوز از خلوتم. |
پنجشنبه 1385/04/08
د یــــــــــو ا ر
| ديوار | |||
|
زخم شب مي شد كبود. در بياباني كه من بودم نه پر مرغي هواي صاف را مي سود نه صداي پاي من همچون دگر شب ها ضربه اي بر ضربه مي افزود. تا بسازم گرد خود ديواره اي سر سخت و پا برجاي، با خود آوردم ز راهي دور سنگ هاي سخت و سنگين را برهنه پاي. ساختم ديوار سنگين بلندي تا بپوشاند از نگاهم هر چه مي آيد به چشمان پست و ببندد راه را بر حملة غولان كه خيالم رنگ هستي را به پيكرهايشان مي بست. روز و شب ها رفت. من بجا ماندم در اين سو، شسته ديگر دست از كارم. نه مرا حسرت به رگ ها مي دوانيد آرزويي خوش نه خيال رفته ها مي داد آزارم. ليك پندارم، پس ديوار نقش هاي تيره مي انگيخت و به رنگ دود طرح ها از اهرمن مي ريخت. تا شبي مانند شب هاي دگر خاموش بي صدا از پا درآمد پيكر ديوار: حسرتي با حيرتي آميخت. ایمان مکس Iman Max
|
دوشنبه 1385/02/25
واحهيي در لحظه
نام شعر : واحهيي در لحظه
به سراغ من اگر ميآييد
به سراغ من اگر ميآييد،
پشت هيچستانم.
پشت هيچستان جايي است.
پشت هيچستان رگهاي هوا، پر قاصدهايي است
كه خبر ميآرند، از گل واشده دورترين بوته خاك.
روي شنها هم، نقشهاي سم اسبان سواران ظريفي است كه صبح
به سر تپه معراج شقايق رفتند.
پشت هيچستان، چتر خواهش باز است:
تا نسيم عطشي در بن برگي بدود،
زنگ باران به صدا ميآيد.
آدم اينجا تنهاست
و در اين تنهايي، سايه ناروني تا ابديت جاري است.
به سراغ من اگر ميآييد،
نرم و آهسته بياييد، مبادا كه ترك بردارد
چيني نازك تنهايي من.
چيني نازك تنهايي من
ایمان مکس Iman Max

شنبه 1385/02/02
زندگی نامه سهراب سپهری
به مناسبت سالگرد در گزشت سهراب سپهری
|
|
|
سهراب سپهري نقاش و شاعر، 15 مهرماه سال 1307 در كاشان متولد شد. و سهراب .... ماندگار شد .... ایمان مکس Iman Max
|
چهارشنبه 1385/01/16
به مناسبت افتتاح بخش جدیدی به نام سهراب سپهری
بخش جدیدی به نام سهراب سپهری افتتاح شد
هر چه گشتيم در اين شهر نبود اهل دلی
که بفهمد غم دلتنگی و تنهايی ما
ایمان مکس Iman Max

