



برای دیدن نادیدنیها
برای اثبات نسیم
من پشت خواهم کرد به هرچه شفافیت است
شناور میشوم در باران ستاره
من دیده گانی نو میخواهم
برای لمس ارواح سرگردان تباهی
و طلوع خنده
من دیدگانی کور از غم
نا بینای سیاهی و جدائی
بدون دغدغه تاریخ
بدون هم همه ی مرگ میخواهم
من چشمی نورانی پر از سوره های پنهانی
مثل یک شاعره مدفون
مثل طاووسی رمیده از بند
من دیده گانی نو میخواهم
تا ببینم کوچ مرغابیان غربت را
مرگ پر تردید ذوالقرنین و عیسی
خنده پژمرده حیدر
من ...
من دیده گانی نو میخواهم

آن مرد آمد
آن مرد در باران آمد
آن مرد با یک سیب آمد
...
آن مرد رفت
آن مرد بدون سیب رفت
دیگر باران نمی آمد
من یک سیب دارم

دستهایی پرازآب ، لبهایی منتظر
دستها خالی ازآب
صدای چشمانی خیس قطره ای درآب چکید
قلبی پر اضطراب
نگاهی رو به آسمان به چادرهای سیاه
مشکی درآب
صدای پا ،صدای نعره، صدای شمشیر
دستی افتاد ،خونی چکید...
مشکی افتاد ، قلبی افتاد ،خونی چکید...
صدای شیهه ی اسبی خون آلود
مردی افتاد ... ، تنی لرزید،مردی خمید
صدای آب شکست!
سکوتی نهفته در زیر پتو
لحظه ای نمناک میشود سیاهی
وصدای حق حق
دیوارسخت سکوت میشکند
گذشته ای پریشان به هم وصله میشود
در لابه لای خاطره ها
روزی شیرین؟میگردد اما مایوس اثری نیست
تمام پرده ها رامیدرد
خاطرات تلخ را زیر بالش جا میگذارد
در انتظار رویائی شیرین
چشمهایی بسته میشوند
سکوت غوغا میکند هیس!
کودکیهایم اتاقی ساده بود
قصه ای دوراجاقی ساده بود
شب که می شد نقشها جان میگرفت
روی سقف ما که طاقی ساده بود
می شدم پروانه خوابم می پرید
خوابهایم اتفاقی ساده بود
قهرمی کردم به شوق اشتی
عشقهایم اشتیاقی ساده بود
ساده بودن عادتی مشکل نبود
سختی نان بود و باقی ساده بود

همه راه دوید هرچه دید در کیسه گذاشت
افتاد !
سنگها دستها خارها
همه خون آلود شد
چشمها خیس . بی صدا تر از سکوت
قلبش در تپش
در هیاهوی نگاهی سوخت
بی خبر از او که بالا ی همه
او که می خندید
بی خبر ازهرچه زیبایی که بود ...
در گریز از خود
مرگ روزها را دزدید

نگاه می کنم اسمان را ابرها درهم و برهم
طوفان میراندشان
رحم نمی کند برسیاه سفید
مسجد توی کوچه صدای اذان می اید حی علی الصلا
همه می ایند با چادرهای سیاه وسفید
صدای بال می اید
کبوتران در باد می چرخندو میرقصند
درکنارهم سیاه وسفید
دوباره مادر دوباره من
ودوباره میشمارم موهایش را یک درمیان سیاه وسفید
یک سال گذشت در پشت بام
میسوزانم کتابهایم را خاطراتم را سیاه وسفید
میگذرانم روزگار را از پس هم
یکنواخت نیست خدا را شکر سیاه و سفید

خیال امدن نداری ؟
نسیم هرصبح عطر امدنت را
درمیان کوچه های انتظار جا می گذارد
ومن بادستمالی خیس ازصبر
دیوارهای تردید را پاک میکنم
وشکوه نگاهت را درمیان هاله ای ازامید میکشم
ایا روزامدن تو...
شاید من زودتر بار سفربندم
دگرتاب انتظار ندارم

چه شبهايي كه من بي تونشستم
درون اتش طعنه
به دورازچشم زيبايت شكستم
پرازيك رنگي باران دل سوداگرمن بود
به زيرضربه هاي غم دلم چون کوه اهن بود
ندانستم كه يك روزي
به زيرپا خواهم رفت
به زيرپاي نفرتها
زياد عشق خواهم رفت
سكوت زيباي من نگريك دم نگاهم را
چه بي پايان چه خاموش است دل پرانتظارمن
شكفته درنگاه تودوچشم عاشقم اینک
واينبارازتومي پرسم
سزاي من چرااينست

انروزكه توراديدم ازعمق نگاه سردتوخواندم
دوست داشتن واژه اي بي معنيست
روي دوشت كوله باري ازغم واندوه
ساكت وجوشان
دودست گرم توبرهم گره خورده
نورخورشيد دركنارنورچشمان تومرده
لحظه اي بستي ان چشمان زيبارا
بادمي ازرد گيسوان پرمهر تورا
كاش لحظه اي مي گشودي چشمانت را
ودوباره مي ديدي تپش قلبم را
يادم ايد كه ان روزنگاهم نكردي
ديده ات رابه روي چشمان پرفروغم بستي
ندانستي دلم دريايي ازروياست
ندانستي دلم پرشوروپرغوغاست
فقط دانم نگاهت جاي ديگربود
درپشت پستوي گذشته
درته دره غم
لحظه گشودي چشمانت راوگمان كرديم
مي خواهي كني صدايم
اما من ازتوهيچ نشنيدم
نگاهم راسراسيمه به سوي نگاهت راندم
كاش مي شنيدي صدايم
لبانت سردبود
نگاهت پرازمهروگرم بود
ندانستم باوركنم كدامين را
ولي من دروراي اين ترديد
بازگفتم كه دوستت دارم
لیلا Leila

